تبليغاتX
تلخکام
شایدواژه های مغشوش یک ذهن

". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر

۷آبان ماه - سالروزت جاودانه ...

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 14:15 | لینک  | 

". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر

۷آبان ماه - سالروزت جاودانه ...

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 14:15 | لینک  | 

". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر

۷آبان ماه - سالروزت جاودانه ...

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 14:15 | لینک  | 

چون تالاب ، گاه سیرابم از زمان و گاه در حسرت آن.

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 2:17 | لینک  | 

امروز گلوله های آهنین پر ز باروت

شرمگین قلب پاک تو اند

ای جوانه ی بی بدیل شهر من

زمین چه میهمان مقدسی دارد امشب ...

نه ... پیروزی از آن توست

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 20:54 | لینک  | 

خون بهای خون پاکت را پس می گیریم ...

تقدیم به ندا آقا سلطان و شهدای دیگر

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 23:38 | لینک  | 

کشته ندادیم ، که سازش کنیم

                     صندوق دست خورده شمارش کنیم...

 

                     (تا همیشه جاودان وزنده است      آنکه میمیرد برای عشق و باورش)

یا سکوت ... یا خفقان ...

                                     یا آغازی دوباره ...

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 13:52 | لینک  | 

در نامه‌ رئيس ستاد انتخابات موسوي به وزير كشور مطرح شد؛

درخواست صدور مجوز برای راهپیمایی آرام حامیان موسوی در سراسر کشور

در این درخواست مسیر راهپیمایی در تهران از میدان انقلاب تا میدان آزادی تعیین شده و سخنران مراسم نیز مهندس میرحسین موسوی خواهد بود. به گزارش قلم نیوز، رئیس ستاد انتخابات مهندس موسوی طی نامه‌ای از وزیر کشور درخواست کرد مجوز لازم برای راهپیمایی آرام مردم در سراسر کشور و در اعتراض به شیوه برگزاری انتخابات در ساعت 16 روز دوشنبه مورخ 25/3/88 را صادر نماید. در این درخواست مسیر راهپیمایی در تهران از میدان انقلاب تا میدان آزادی تعیین شده و سخنران مراسم نیز مهندس میرحسین موسوی خواهد بود. مسیر راهپیمایی در سایر استان‌ها و شهرستان‌ها نیز به صورت جداگانه تعیین و اعلام خواهد شد.
نوشته شده توسط ماهان در ساعت 21:38 | لینک  | 

سایه های مکرر و جوانه های پژمرده در باغچه کوچک همسایه...

چه سرد بود خاک من که اینسان

                               مطرود شدم میان خاطره ها

تکفیرم چه بود؟که رهگذری حتی ،به تابوت خانه ام سر نمی زند.

نفرین شدم ... تنها به جرم دوستت داشتن

عادلانه نیست.

می ترسم از تاریکی.

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 21:39 | لینک  | 

دلم تنگ می شود برای برگهای افتاده بر زمین

وفراشان مغموم،این رسولان بی توقع

امشب باغچه سوگوار است

تا انتظار تولدی

اینجا سالهاست که درحکومت یک فصل می گذرد.

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 3:4 | لینک  | 

گاهی آنچنان مغشوش می شود این ذهن که واژه ها مثل کودکان تخس از هم می گریزند.

...

بزن مرا..

مثل تارهای مغموم تاری ، تا بنوازم تو را

بخوان مرا..

تا آخرین خونابه جوانی ام را بسورایم

تورا از یاد برده ام ،بانوی رویای هر شبم

آماده ام ... تا هرکجا که بخوانیم.

تا انتهای این مسیر

تا صبح،تا نهایت دریا

تا تلاقی یک نگاه

تا بوسه ای ناب

تا تولد پروانه،تا شکوفه ها

تا کوچ پرستوها

تا پیوند نیلوفران و سرو شعر شاملو

تا هم آغوشی

تا گناه ناکرده

تا قله های  بی گناهان مصلوب جلجتا

تا هر آنجا که تو بخوانيم،بانوی ممنوع من...

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 3:33 | لینک  | 

تا بیایی دیر خواهد بود

گوسفندان در جهالتشان مغلوب گرگ

پروانه به شوق وصل مغلوب آتش

ماهی سیاه قصه بهرنگ اسیر مرغ ماهی خوار

و من در انتظار دیدنت ... کور خواهم شد.

تا بیایی دیرخواهدبود،بانوی دیر یافته

دستهای من تمام خواهد شد...

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 2:43 | لینک  | 

توانم نیست تا به گلبرگ های روئیده در باغچه خوش آمد بگویم

این میهمانان غافل

اینجا نه بشارتی است از حیات ، نه طراوت هوایی

آفتاب سوزان و جوانه های سوخته در تمنای بارور شدن

ای گلبرگ نو رسیده از کارزار زمین ، سلام

اینجا همه چیز نابرابر است حتی آبیاری باغبان پیر...

 

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 3:56 | لینک  | 

 

تنم بوی خاک میدهد و واژگانم  گمشته در مسیر ، برای خلق یک جمله ناقص

کنار پنجره مغموم تا به مساوات تقسیم کنم تنهایی ام را با ستارگان بی سوسو

باران می بارد !

و ستاره ها پشت عظمت ابرها مدفونند...

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 21:35 | لینک  | 

هی می نویسم ، می نویسم و  پر می شود سطل کاغذهای باطله ...

پر می شود از من ،احساسم و افکار ِ تیپا خورده مغشوش

واژه های درهم و برهم ، بی قافیه و نظم...

همیشه در چهارچوب این نظم لعنتی محصور بوده ام.

دیگر نمی خواهم .. این همه نظم!! چرخش زمین و کائنات و خدا.

تنها در حیرتم چرا عدالتش در دایره این نظم سینه چاک نمی چرخد.

فربه های عرق کرده از چربی و کودکان ِ نی قلیان از سوء تغذیه.

اصلا نمی خواهم در هیبت ِ این نظم بگنجم،نه این جملات ِافسرده مشوش نه این روزمرگی تنظیم شده میان ِ دقایق ساعت!!

دلم میخواهد تمام این کاغذ های ملتهب در سطل را یکجا ببلعم تا طعم گس ِ واژه ها را چشیده باشم.

دلم میخواهد بلند بلند بخوانم آواز دلدادگی ام را به گلهای نیمه جان ِ کاغذی باغچه و برقصم در میان

همین کلمه های گم شده در مسیر جمله ...

سر می گذارم روی میز،دستهای ناب مادر روی شانه های من ، یعنی خوابم برده است...

بلند می شوم و واژه های سرگردان روی کاغذ های باطله را جمع می کنم و سرازیر در سطل !!!

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 4:37 | لینک  | 

چه کسی باور می کند پروانه ها هم گریه می کنند.

و عقابی می ترسد از ارتفاع.

مورچه ها هم عاشق می شوند.

و عنکبوتی به حشره ی در تارهایش دل بسته است.

اما

همه باور می کنیم انسانی را به جرم دوست داشتن

سنگسار می کنند...

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 0:54 | لینک  | 

می گویند تنها یک بار عاشق می شوی و دیگر
...
کجایی ای عشق؟؟
مضاعفت می خواهم
در کدام لحظه ام پنهان شدی ای عشق
پشت کدام نگاه؟
در تار کدام حنجره؟!
فریادت می زنم...
برون آ
اکنون می خواهمت
نوشته شده توسط مسخ در ساعت 10:14 | لینک  | 

بیچاره پاهای من ، ۱۷ ساعت تمام در حصار تنگ کفش

و قلبم .. که محبوس ابدی است در پشت استخوانهای تنم ...

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 20:57 | لینک  | 

مرغ کوچک دیریا ، در کنار آبهای خلیج فارس

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 2:6 | لینک  | 

پنهان می کند نگاهش را از ولنگاری چشمهای هرزه ران

و به خواب می رود عقاب مغموم در قفس ...

 هنوز هم به اوج می اندیشد..

به فتح آسمان ِ بی کران ..

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 1:50 | لینک  | 

دستهایت بوی خاک می دهد

بوی طراوت رشد یک گیاه

آیا تو بودی که در باغچه کوچک ما

یاس را کاشته ای ؟

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 14:9 | لینک  | 

تنها انتظار داریم
بی آنکه دستی طرحی بزند بر شگفتیه روزگارمان
نفسی می آید و می رود.... بی آنکه زحمتی بر ما باشد
تنها انتظار داریم
صبح ها نورش ، گرمایش رگ قلبمان را می تپاند
و ما تماما غوطه وریم در غرهایمان
الحق که انسان پوست کلفت ترین
آفریده ی خداوندش است
نوشته شده توسط مسخ در ساعت 12:21 | لینک  | 

دیر کرده ای
زودتر بیا....
بی تابیم را ببین...
هنوز زنده ام باو رش سخت است...
تمام سیم های رابط که حس هایم را به هم متصل می کند قطع شده....
هنوز زنده ام
انتظار حس است؟!!سیم می خواهد؟؟!!....
اما من بی هیچ سیم و رابطی هنوز انتظار ت را می کشم
باورش سخت
نوشته شده توسط مسخ در ساعت 14:36 | لینک  | 

انتظار رسم غریبیست ...

غریقی در آب ، در انتظار دمی دیگر...

مسافری در ارتفاعی بلند ، به امید حضوری دوباره روی خاک ...

یاسربازی تا شاید این آخرین گلوله دشمن باشد ...

پشت درهای شیشه ای ، در راهرویی تنگ ، به انتظار سلامی دیگر...

و انتظار من برای میهمانی مرگ ...امشب هم این پک های مکرر سیگار وصل را ممکن نکرد ...

 

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 17:5 | لینک  | 

بی خیال و بی خبری

هی

یکسال گذشت

به سخره میگیرمت،

 ترسو شده ای !

سایه ای می شوی در گریز از سایه ام.

نگاه کن ...

منم،

 آری این منم که اینگونه تلخ می گریم.

نه ...

دیگر زمان التماس گذشت.

بگذار اینگونه بگویمت ...

درد در رگانم ،

حسرت در استخوانم

و چیزی شبیه آتش در جانم پیچید.

هی

وجدان بی رنق خاموشت

که تنها دستی باطل تصویری از عدالت بر آن کشیده.

به نظاره ام بنشین...

در خود فروشکستم ، در خود فروریختم ...

هر بغضم گلوگیری شد تا فریاد برنیاورم از رنجی که می برم ...

دریغا! مسکین تن من ... که پستش کردی ... و به خاری بر سر راه افکندیش

تا گرگهای گرسنه دیار خودت، ذره ذره جسمم را از هم بدرند ...

بازهم هر بغض گلوگیری شد تا فریاد بر نیاورم ...

حالا – تو –

رئیس قبیله گرگهای گرسنه

در جواب کدامین رنج، کدامین درد، کدامین فریاد

پاسخی خواهی گفت ... ؟؟

نوشته شده توسط مسخ در ساعت 14:28 | لینک  | 

خسته از تعصب بی جا

خسته از تفکر متحجر

خسته از نگاه مشکوک

خسته ازطعنه های مکرر

خسته از واژه های مبهم

خسته ازدردهای بی درمان

خسته از دم های بی تاثیر

خسته از قصدهای بی مقصود

خسته از سیگارهای پر توتون

خسته از شراب های بی سکر

خسته از خودم - خدا - جهنم و بهشت

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 11:10 | لینک  | 

دور مانده ام دور ... در مرز گمشده احساس

در حجم مشترک سکوت و فریاد ...

در تلاقی انتظار و وصل...

دیر رسیده ام ، دیر ...در فصل فسرده زمان

زمان...با کوله باری از خاطره ها و خوابها در نقطه ای موهوم

به من ِ غریبه نا آشنا بدرود گفته است ...

دقیقه ها ، این دختران سرسپرده تاریخ بی اراده ای از من می گذرند

من ایستاده ام ...آی عابران ِ مغموم.عابران ِ قافله خاموش

اهل کجائید ؟ من از تبار گرمای تیرم و فرزند گمشده همین سرزمین

با شمایم ، این مسیر کژراهه باور شماست...

آنسوی همین آبها ، پشت آن درخت کاج ، لحظه جاریست ، لذت هست

دختران ِ یتیم آواز چنار می خوانند و قصه گلهای کاغذی و خواب نیلوفران رفته تا آنسوی

آسمان ...

آی عابران من اینجایم...اینجا همین نزدیکی ...کنار همین درخت چنار...

نه ، نه ، دیر آمده ام قافله در تصرف زمان رفته است ...

نوشته شده توسط ماهان در ساعت 0:54 | لینک  | 

  • تلخ ترین روز رو تا به حال تجربه کردی!!!
  • ضجه های پیا پی رو چه طو!!!
  • سفیدی سنگ و دیدی وقتی متقارن می شه با سفیدی چهره ی اونیکه زیرشه!!!
  • خفگی حیات و چطور تا به حال تجربش کردی ...وقتی دمی واسه بر امدن نداری!!!
  • خیره موندی تا حالا !!به اونی که عاشقشی اما چشاش و بسته به روت!!!
  • چند بار تا حالا تو زندگیت مردی و باز زنده شدی!!!
  • کما... آشنا ترین واژه ی من و چطور ؟قدم زدن رو ابرای سیاه و 1000 بار سقوط کردن
  • سردمه....
  • تا حالا تا مغز استخوان یخ زدی؟؟؟
  • من سردمه دارم یخ می زنم زیر هجوم این همه ضجه و خاطره ی سیاه
  • من دارم خفه می شم .. تو این هوای نا پاک پست
  • چشام داره سفیدی میره تا متقارنش کنم با سنگ و چهره ی تو
  • 9 سال گذشت
  • اما هنوز23 آبان واسه من تلخ ترین روزه
  • از هوش میروم ... پرواز ... ابر های سیاه
  • و باز هم سقوط
  • تو نیستی ... نگاهت ... دستانت ... قلبت با همه وسعت بی پایانش
  • تو نیستی...
  • سجده می کنم ... پیشانی بر سفیدی سنگی که زیرش تو خفته ای
  • ببخش بابت تمام لحظاتی که مریم رو بزرگ کردی
  • ببخش واسه اینکه مریمت زود بزرگ شد
  • ببخش ... ببخش ... ببخش... ببخش ... که این روزگار کثیف من و ربود و در چنگ خودش گرفت
  • ببخش که گناه کرد وقتی تو دیگه نبودی
  • ببخش که از این 9 سال 2 سال بد شد
  • اما به خدا ، خدا داره کمکش می کنه
  • دارم می سوزم
  • تا حالا اشکات مثه گوله های آتیش صورتتو سوزوندن
  • ببخش واسه خاطر تموم خستگی هایی که دچارشم
  • ببخش که دارم داغون می شم
  • ببخش که بعضی وقتا اونقدر دلتنگت می شم که می خوام بیام پیشت
  • ببخش اگه فکر کردم دیگه تکیه گاهی ندارم و به شونه ی بی اعتبار دیگران تکیه کردم
  • ببخش اگه گفتم چرا ؟!! چرا من ؟؟ چرا تو؟؟
  • چرا رفتی؟ من تازه پیدات کرده بودم
  • ببخش اگه وقتی بودی من بچه بودم و وقتی رفتی بزرگ شدم
  • ببخش اگه فریاد زدم ...اگه اشکام صورتم و سوزوند... اگه ضجه هام آزردت اگه
  • ببخش اگه هر شب خوابت و پریشون کردم و گفتم دستا ت و می خوام فقط برای یه لحظه...
  • ببخش
  • ببخش
  • ببخش
  • ببخش بابا اگه دیگه بهت نمی گم بابایی
  • ببخش اگه امروز بیشتر از همه ی 9 سال واسم تلخ بود
  • نوشته شده توسط مسخ در ساعت 11:31 | لینک  | 

    دوباره یافتمت در بی کس ترین سویی که هیچکس آنرا نخواهد دید.

    با تمام بینایی ام با دو چشم بد اندیش

    نمی دیدم اشاره هایت را

    مرا می خواندی

    نمی آمدم

    ای کاش به صداقت چشمان خویش اعتماد داشتم

    آنگاه دیری از این پیش

    باز یافته بودمت.

    باز خواندی ام ... نیامدم

    طوفانی بر سرم آکندی تا شاید دگرگونی شود در سردرگمی ام

    و من بی تاب در آخرین حمله ی طوفان کوشیدم

    تا از جای برخیزم

    خم شده بودم تا مرز شکستن

    زمان می گذشت

    و روح تلاشنده ی من در زندان خمیده ی تنم می افسرد

    درونم نگرانم بود ـ گه گاه دلم برای خودم می سوخت

    در اعماق وجودم غمی بود که خیال می کرد

    تو دیر زمانیست فراموشم کرده ای

    اشاره هایت را با تمام بینا یی ام نمی دیدم

    چون بیابانی بی کس شده بودم ... که پامال لحظه های گریزنده ی زمان است

    خیال می کردم که بی گناه مرده ام

    به نا گاه

    روحی در من دمید

    و من تو را در قالب انسانی به چشم دیدم

    انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

    دستی به سویم دراز کرد

    دلم لرزید

    بی تردید .. شتابناک دستانم دستانش را فشرد

    و آرامشی آتش درونم را فروکش می کرد

    مرا خوانده بودی

    و من این بار آمده بودم

    به واسطه ی انسانی که تو

    به نجات من فرستادیش

    خدایا چقدر دلتنگت بودم

    خدایا چقدر دلتنگت بودم

    نوشته شده توسط مسخ در ساعت 8:9 | لینک  |