". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر
۷آبان ماه - سالروزت جاودانه ...
". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر
۷آبان ماه - سالروزت جاودانه ...
". . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم..." کوروش کبیر
۷آبان ماه - سالروزت جاودانه ...
شرمگین قلب پاک تو اند
ای جوانه ی بی بدیل شهر من
زمین چه میهمان مقدسی دارد امشب ...
نه ... پیروزی از آن توست
خون بهای خون پاکت را پس می گیریم ...
تقدیم به ندا آقا سلطان و شهدای دیگر
صندوق دست خورده شمارش کنیم...
(تا همیشه جاودان وزنده است آنکه میمیرد برای عشق و باورش)
یا سکوت ... یا خفقان ...
یا آغازی دوباره ...
درخواست صدور مجوز برای راهپیمایی آرام حامیان موسوی در سراسر کشور
چه سرد بود خاک من که اینسان
مطرود شدم میان خاطره ها
تکفیرم چه بود؟که رهگذری حتی ،به تابوت خانه ام سر نمی زند.
نفرین شدم ... تنها به جرم دوستت داشتن
عادلانه نیست.
می ترسم از تاریکی.
وفراشان مغموم،این رسولان بی توقع
امشب باغچه سوگوار است
تا انتظار تولدی
اینجا سالهاست که درحکومت یک فصل می گذرد.
...
بزن مرا..
مثل تارهای مغموم تاری ، تا بنوازم تو را
بخوان مرا..
تا آخرین خونابه جوانی ام را بسورایم
تورا از یاد برده ام ،بانوی رویای هر شبم
آماده ام ... تا هرکجا که بخوانیم.
تا انتهای این مسیر
تا صبح،تا نهایت دریا
تا تلاقی یک نگاه
تا بوسه ای ناب
تا تولد پروانه،تا شکوفه ها
تا کوچ پرستوها
تا پیوند نیلوفران و سرو شعر شاملو
تا هم آغوشی
تا گناه ناکرده
تا قله های بی گناهان مصلوب جلجتا
تا هر آنجا که تو بخوانيم،بانوی ممنوع من...
گوسفندان در جهالتشان مغلوب گرگ
پروانه به شوق وصل مغلوب آتش
ماهی سیاه قصه بهرنگ اسیر مرغ ماهی خوار
و من در انتظار دیدنت ... کور خواهم شد.
تا بیایی دیرخواهدبود،بانوی دیر یافته
دستهای من تمام خواهد شد...
توانم نیست تا به گلبرگ های روئیده در باغچه خوش آمد بگویم
این میهمانان غافل
اینجا نه بشارتی است از حیات ، نه طراوت هوایی
آفتاب سوزان و جوانه های سوخته در تمنای بارور شدن
ای گلبرگ نو رسیده از کارزار زمین ، سلام
اینجا همه چیز نابرابر است حتی آبیاری باغبان پیر...
تنم بوی خاک میدهد و واژگانم گمشته در مسیر ، برای خلق یک جمله ناقص
کنار پنجره مغموم تا به مساوات تقسیم کنم تنهایی ام را با ستارگان بی سوسو
باران می بارد !
و ستاره ها پشت عظمت ابرها مدفونند...
پر می شود از من ،احساسم و افکار ِ تیپا خورده مغشوش
واژه های درهم و برهم ، بی قافیه و نظم...
همیشه در چهارچوب این نظم لعنتی محصور بوده ام.
دیگر نمی خواهم .. این همه نظم!! چرخش زمین و کائنات و خدا.
تنها در حیرتم چرا عدالتش در دایره این نظم سینه چاک نمی چرخد.
فربه های عرق کرده از چربی و کودکان ِ نی قلیان از سوء تغذیه.
اصلا نمی خواهم در هیبت ِ این نظم بگنجم،نه این جملات ِافسرده مشوش نه این روزمرگی تنظیم شده میان ِ دقایق ساعت!!
دلم میخواهد تمام این کاغذ های ملتهب در سطل را یکجا ببلعم تا طعم گس ِ واژه ها را چشیده باشم.
دلم میخواهد بلند بلند بخوانم آواز دلدادگی ام را به گلهای نیمه جان ِ کاغذی باغچه و برقصم در میان
همین کلمه های گم شده در مسیر جمله ...
سر می گذارم روی میز،دستهای ناب مادر روی شانه های من ، یعنی خوابم برده است...
بلند می شوم و واژه های سرگردان روی کاغذ های باطله را جمع می کنم و سرازیر در سطل !!!
و عقابی می ترسد از ارتفاع.
مورچه ها هم عاشق می شوند.
و عنکبوتی به حشره ی در تارهایش دل بسته است.
اما
همه باور می کنیم انسانی را به جرم دوست داشتن
سنگسار می کنند...
و قلبم .. که محبوس ابدی است در پشت استخوانهای تنم ...
مرغ کوچک دیریا ، در کنار آبهای خلیج فارس
و به خواب می رود عقاب مغموم در قفس ...
هنوز هم به اوج می اندیشد..
به فتح آسمان ِ بی کران ..
بوی طراوت رشد یک گیاه
آیا تو بودی که در باغچه کوچک ما
یاس را کاشته ای ؟
غریقی در آب ، در انتظار دمی دیگر...
مسافری در ارتفاعی بلند ، به امید حضوری دوباره روی خاک ...
یاسربازی تا شاید این آخرین گلوله دشمن باشد ...
پشت درهای شیشه ای ، در راهرویی تنگ ، به انتظار سلامی دیگر...
و انتظار من برای میهمانی مرگ ...امشب هم این پک های مکرر سیگار وصل را ممکن نکرد ...
بی خیال و بی خبری
هی
یکسال گذشت
به سخره میگیرمت،
ترسو شده ای !
سایه ای می شوی در گریز از سایه ام.
نگاه کن ...
منم،
آری این منم که اینگونه تلخ می گریم.
نه ...
دیگر زمان التماس گذشت.
بگذار اینگونه بگویمت ...
درد در رگانم ،
حسرت در استخوانم
و چیزی شبیه آتش در جانم پیچید.
هی
وجدان بی رنق خاموشت
که تنها دستی باطل تصویری از عدالت بر آن کشیده.
به نظاره ام بنشین...
در خود فروشکستم ، در خود فروریختم ...
هر بغضم گلوگیری شد تا فریاد برنیاورم از رنجی که می برم ...
دریغا! مسکین تن من ... که پستش کردی ... و به خاری بر سر راه افکندیش
تا گرگهای گرسنه دیار خودت، ذره ذره جسمم را از هم بدرند ...
بازهم هر بغض گلوگیری شد تا فریاد بر نیاورم ...
حالا – تو –
رئیس قبیله گرگهای گرسنه
در جواب کدامین رنج، کدامین درد، کدامین فریاد
پاسخی خواهی گفت ... ؟؟
خسته از تعصب بی جا
خسته از تفکر متحجر
خسته از نگاه مشکوک
خسته ازطعنه های مکرر
خسته از واژه های مبهم
خسته ازدردهای بی درمان
خسته از دم های بی تاثیر
خسته از قصدهای بی مقصود
خسته از سیگارهای پر توتون
خسته از شراب های بی سکر
خسته از خودم - خدا - جهنم و بهشت
در حجم مشترک سکوت و فریاد ...
در تلاقی انتظار و وصل...
دیر رسیده ام ، دیر ...در فصل فسرده زمان
زمان...با کوله باری از خاطره ها و خوابها در نقطه ای موهوم
به من ِ غریبه نا آشنا بدرود گفته است ...
دقیقه ها ، این دختران سرسپرده تاریخ بی اراده ای از من می گذرند
من ایستاده ام ...آی عابران ِ مغموم.عابران ِ قافله خاموش
اهل کجائید ؟ من از تبار گرمای تیرم و فرزند گمشده همین سرزمین
با شمایم ، این مسیر کژراهه باور شماست...
آنسوی همین آبها ، پشت آن درخت کاج ، لحظه جاریست ، لذت هست
دختران ِ یتیم آواز چنار می خوانند و قصه گلهای کاغذی و خواب نیلوفران رفته تا آنسوی
آسمان ...
آی عابران من اینجایم...اینجا همین نزدیکی ...کنار همین درخت چنار...
نه ، نه ، دیر آمده ام قافله در تصرف زمان رفته است ...
با تمام بینایی ام با دو چشم بد اندیش
نمی دیدم اشاره هایت را
مرا می خواندی
نمی آمدم
ای کاش به صداقت چشمان خویش اعتماد داشتم
آنگاه دیری از این پیش
باز یافته بودمت.
باز خواندی ام ... نیامدم
طوفانی بر سرم آکندی تا شاید دگرگونی شود در سردرگمی ام
و من بی تاب در آخرین حمله ی طوفان کوشیدم
تا از جای برخیزم
خم شده بودم تا مرز شکستن
زمان می گذشت
و روح تلاشنده ی من در زندان خمیده ی تنم می افسرد
درونم نگرانم بود ـ گه گاه دلم برای خودم می سوخت
در اعماق وجودم غمی بود که خیال می کرد
تو دیر زمانیست فراموشم کرده ای
اشاره هایت را با تمام بینا یی ام نمی دیدم
چون بیابانی بی کس شده بودم ... که پامال لحظه های گریزنده ی زمان است
خیال می کردم که بی گناه مرده ام
به نا گاه
روحی در من دمید
و من تو را در قالب انسانی به چشم دیدم
انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من
دستی به سویم دراز کرد
دلم لرزید
بی تردید .. شتابناک دستانم دستانش را فشرد
و آرامشی آتش درونم را فروکش می کرد
مرا خوانده بودی
و من این بار آمده بودم
به واسطه ی انسانی که تو
به نجات من فرستادیش
خدایا چقدر دلتنگت بودم
خدایا چقدر دلتنگت بودم
